هدیه آسمونی

 

وَ إِن يَکَادُ الَّذِينَ کَفَرُوا لَيُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ

لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِينَ.

 

تو وصل بودی به بهشت ومن وصل شدم به تو!! بهشت کشیده شد به زیر پاهایم... مينويسم برایت خط به خط زندگيت را ، اگر قسمت شد از دوران نوزادی و كودكي تا نوجواني و ... چرا كه برایم مرور هر لحظه‌اي از زندگي شیرینت ،سجده در برابر خالقی است که فرشته پاکی چون تو  آفرید ...   برای روزی که تو هستی و شاید که من نباشم !!!


فرشته من ، معصومه مامان ، ثانیه ها با آهنگ حضورت چه عاشقانه میرقصند و مرا هر لحظه عاشق تر میکنند ...
ღღ دوستت دارم فرشته ی پاکم ღღ

baby42.gif

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 مهر 1394 | 1:52 | نویسنده : مامان راضیه |
امسال به همراه خاله فریده و حسین و فاطمه به پابوسی حضرت رفتیم..اونجا معصومه جون خیلی اصرار میکرد با روحانیون عکس بگیره و گریه میکرد هرچقدر میگفتم زشته مامان آخر سر پیروز شد و فاطمه بردش پیش چندتا حاج آقا و باهاشون عکس گرفت تا آروم شد...بابا محمد تو این سفر همراهمون نبود و من خیلی اذیت شدم انشالا سفر بعدی ۳نفری






























[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 تير 1396 | 17:50 | نویسنده : مامان راضیه |
همه چیز را که نمی شود نوشت...!

بعضی " دوستت دارم " ها
فقط لب مرا میخواهد و
گوش تو را

که بی فاصله بگویم :
" دوستت دارم "












[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | 11:40 | نویسنده : مامان راضیه |




چند روزی میشه که برای اولین بار یه همسایه جدیدی برای ما اومده که یه دختر کوچولو دارن که همبازی خوبی برای معصومه جون شده.ثنا خانم دختر خیلی خوب و باادبیه و من خیلی خوشحالم که اینقدر در عرض چندروز باهم صمیمی و دوست شدن..


[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 | 11:24 | نویسنده : مامان راضیه |


فیس آپ معصومه جونم....
قربون پیر شدنت برم چه پیرزن جیگری


[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 | 17:20 | نویسنده : مامان راضیه |


بی هیچ دلیلی دوستتان دارم...


[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396 | 14:19 | نویسنده : مامان راضیه |
✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ
✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ


















































معصومه عزیزم یه مدت زیادی بود نتونسته بودم بیام و وبلاگت را بروز رسانی کنم این مدت خیلی اتفاقهایی افتاد که اصلا و ابدا نشد ولی توی دفتر خاطرات همه را برات نوشتم..این چند عکس را اتفاقی از بین عکسات انتخاب کردم و توی این پست از وبلاگت میزارم...میبوسمت عزیزم برات از خدا بهترینها را میخواهم تا در یرنوشتت رقم بخوره


[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1396 | 11:45 | نویسنده : مامان راضیه |

معصومه ی زیبای من مادر این روزهای تو مادری اشفته با چشمهایی گریان..مرا ببخش عزیز مادر..با اینکه خییییلی سعی میکنم چشمهای باران زده ام را در مقابل تو و بابا محمد پنهان کنم ولی باز گاهگدا ی شاهد اشکها و دلتنگی های این روزهای من برای رضای کوچولوم شدین..مرا ببخش مادر ..وقتی معصومه ی سه ساله ی من به رضا میگفت دادا رضا اونوقت ایا رضا به عزیزی فرزند من نبود...ببخش مادر پستهایی که این روزها برایت مینویسم همه از غم و اندوهه..به نظر من هیچ کس توی این دنیا جای هیچ کس را نمیگیره..چند شب پیش خیییلی خیلی دلتنگی برای رضا جان کردم ساعت حدود ۲ نیمه شب حدودا دیگه چشمام را بستم..در عالم خواب رضا اومد خونمون با یه عالمه بچه قدو نیم قد دختر کوچولوها و پسر کوچولوهای زیبا ..گفت سلام عمه..گفتم سلام عزیز دل عمه کجا بودی..دوچرخه اش را اورد توی پارکینگ گداشت گفت عمه مواظب دوچرخم باش کسی دست نزنه گفت چشم عمه حواسم هست..کجا بودی عمه اینا کی ان عمه دنبالت..گفت عمه این بچه دایی فرهادمه<دوسال پیش به دنیا اوند و یک روز زنده بود و فوت شد>..اشاره کرد به یه بچه دیگه گفت اینم بچه خالمه<خالش هم یه بچه چندماهه سقط کرد چندسال پیش>بعد یه لبخند زیبا زد و اشاره کرد به بقیه بچه ها گفت عمه اینا هم بچه های شمان .عمه نگفته بودی اینقدر بچه دارین شما غیر معصومه...یه لبخند زدم و انگار خجالت بکشم گفتم عمه مواطبشون باش نخورن زمین سر زانوهاشون زخم بشه..گفت عمه مواظبشونم..بعد یهو یادم افتاد رضا مرده گفتم عمه بیا بریم مامانت ببینه تو را خیلی ناارومی میکنه گفت نمیتونم عمه باید برم ..اینا را بردم باهاشون بازی کردم زود باید برگردیم ..گفت به مامانم بگو دم در سفیده منتظرشونم اینا هم منتطر شما..گفتم عمه کدوم در سفیده گفت بابام میدونه بهش بگو خودش بلده..بعدم رفت و اون بچه ها دنبالش رفتن و منم از خواب پریدم....و چقدر گریه کردم..وای خدای من یعنی الان رضا پیش بچه های منه یعنی الان رضا مواظب بچه های منه..هم اروم شدم هم بیتاب..وااای رضا چقدر عمه دلم برات تنگ شده..بیشتر هوایی شدم خدایا به من صبوری بده تا بتونم لااقل کمی پدرومادرش را اروم کنم..من اینبار تو امتحان صبر خدا کم اوردم...امسال هم مرگ بهروز هم رضا هم علی اقا امسال ۳تا از اعضای خانواده من کم شد..خیلی سخته...تازه دیشب هم خبر فوت اقا محمود را دادن که افزون بر اونها شد...خدایا چقدر سال ۹۵ بد بود چه سال پر از مرگ پر از جدایی های تلخ ..تو همه ی این غم ها بعد از ۱۷سال فقط یکی از ارزوهام دقیقا تو همین گیرو دار برآورده شد..دیدن مهلا بعد از ۱۷سال دوری ...ولی اونقدر غم و غصه تو دلامون انباشته شده شیرینی این اتفاق را حس نکردم...خداوندا شکر...

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : روز مره گی]
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 13:31 | نویسنده : مامان راضیه |

روزهای بدون رضا بسیار سرد بسیار تاریک...عمه راضیه ای که باید خودش یه نفر بشینه ارامش کنه الان شده همدم یه زن و مرد دل شکسته ی داغ اولاد دیده..هیچ وقت تو زندگیم اینقدر خودم را ضعیف ندیده بود...راضیه دیگه این روزها بلد نیست به کسی آرامش بده من خودم داِغ دارم.رضای مهربون و با معرفت عمه الان دوهفته است دیگه با عمه حرف نزده.دیگه نه پیامی ازش تو تلگرام برام میاد نه حتی شمارش رو گوشیم میوفته بگه عمه جان سلام...وای خدا روزهای من خیلی سرده زمان خیلی کند حرکت میکنه.ومعصومه که مدام میبوسه مادری با صورتی خیس که مامان راضیه جون گریه نکن دادا ررضا رفته پیش خد....خدایا کمی از صبرت به چاشنی این روزهای ما اضافه کن..همه داغونیم.دیروز بعدظهر زن دایی مهناز زنگ زده میگه عمه راضیه امیرطاها را آرومش کن..خدایا دارم کم‌میارم..خدایا دستم را بگیر که خیلی وضع روحیم داغونه.....




[ موضوع : روز مره گی]
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | 8:05 | نویسنده : مامان راضیه |

بعد پرپرشدنت ای گل زیبا چه کنم

یه قسمتی از وجود عمه راضیه را رضای عزیزم با خودش کند و برد

انگار همبن دیروز بود پست قبلی عکس ۴تاییتون را باافتخار گذاشته بودم...وای عمه برای همیشه جای تو در همه خاطرات خالی شد...رضای عزیزم در ۱۵ دی ماه۹۵ پر کشید و رفت...مثل رامین و روژین من...

رضا جان با حضرت قاسم محسور بشی عمه دعا کن خدا صبر به ما هم بدهد...مخصوصا به پدر و مادرن




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 17 دی 1395 | 1:27 | نویسنده : مامان راضیه |

     معصومه ی زیبای من

تو هیچ چیز کم نداری                  برای همه چیز من شدن

۱۴ آذر سالروز زمینی شدنت مبارک عزیزم


 

سه سالگیت تمام شد و شمع اون را فوت کردی

نازنین من تو با ورودت بهترین لحظات را برای من و پدرت خلق کردی حتی سنگینی غم از دست دادن خواهر و برادرت را

امیدوارم‌ تمام لحظه لحظه ای که پیش رو داری خالی از هر غم و اندوه باشد

 




[ موضوع : صرفا برای معصومه]
تاريخ : چهارشنبه 24 آذر 1395 | 1:30 | نویسنده : مامان راضیه |

زیبای نازنینم سلام..باز مامان راضیه و شب و سکوت و وبلاگ تو

ببخش بابت تاخیر در نوشتن مطلب  هنوز سیستم به همان صورت قبله

از این روزهات گفتنی زیاد دارم از زیادشدن واژگان و جملاتت گرفته تا شیرین زبونی ها و شیرین کاری ها و

 

 

میبوسمت هزار بار ....




[ موضوع : روز مره گی]
تاريخ : جمعه 5 آذر 1395 | 0:56 | نویسنده : مامان راضیه |

دلبندم سلام از اینکه دیر به دیر برایت مینویسم مرا ببخش مدتهاست سیستمم خرابه و پایش نمی افته درستش کنم و مجبورم با گوشیم سر بزنم برای همین کمی سخته ..ولی امروز بعد مدتها خواستم از روزهای قشنگ پایان سه سالگیت برایت بنویسم..روزهایی که شیرین زبان تر از هر زمانی شده ای...و چقدر دوست و رفیق خوبی برای من شده ای...زمانی که مامان راضیه جون صدام میکنی و دلم میخ اهد درسته بخورمت...هفته گذشته عروسی حسین دایی بود و یک هفته اونجا بودیم و حسابی به هردومون خوش گذشت.بابا محمد فقط واسه شب عروسی اومد ولی من و شما مهمان اختصاصی بودیم و دعوت شده بودیم و حسابی اونجا با ندا و نکین رقصیدی و شاد بودی....شیرین زبانم تو را فقط و فقط به دستان مهربان و توانای خداوند میسپارم ...ممنونم از خدا بعد از ان همه سختی و از دست دادن بچه هام تو را بهم هدیه کرد...تو اکنون دنیای من و بابا محمدی عزیزم...مواظب خودت باش همیشه حتی اگر روزی ما نبودیم..

 

معصومه جون...حسین جون و فرناز خانم

 

 

 

این خانوم کوچولو عمر منه....

 

این چهارتا مرد کوچولو عشقای منن..حسین.. علی.. رضا و امیرطاها.....

 

 

عضو تازه وارد خانوادمون امیرسبحان پسر دایی رسول...فداش بشه عمه راضیه

 

معصومه جونم در حین صحبت کردن با گلها...کاری که من هرروز میکنم و تو از من تقلید میکنی

 

نمیدونم چرا عکسها بعد از آپلود شدن افقی میشن ببخش مامانی

 




[ موضوع : روز مره گی]
تاريخ : چهارشنبه 31 شهريور 1395 | 12:23 | نویسنده : مامان راضیه |

قشنگ ناز من سلام...هفته گذشته به همراه بابا محمد و مامان راضیه اولین سفر زیارتی ات را به مشهد مقدس رفتی و خدا را شکر به سلامت رفتیم و برگشتیم

همیشه دوست داشتم اولینن سفر زبارتیت زمانی باشه  که بتونی به حضرت سلام بدی و خدا را شکر همینطور شد عزیزم....امیدوارم خود امام رضا علیه سلام از خداوند خوشبختیت را هدیه بگیره برات و زیارتت هم قبول باشه مامان...میبوسمت..چون با گوشی پست میزارم نمیتونم عکس بزارم برات بعدا با سبستم سر فرصت برات عکس هم میزارم...




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 تير 1395 | 0:59 | نویسنده : مامان راضیه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : صرفا برای معصومه]
تاريخ : جمعه 28 خرداد 1395 | 15:29 | نویسنده : مامان راضیه |

ماه اردیبهشت امسال با غم و غصه شروع شد.روز اول اردیبهشت ساعت دوبعدظهر بود که خاله فریده زنگ زد و فقط گریه میکرد و گفت که عمو بهروز را بردن بیمارستان.سریع به بابا محمد زنگ زدم و خودمون را رسوندیم بیمارستان...وقتی رسیدیم توی اتاق عمل بود.یه عمل روی جمجمه سرش کرده بودن تا لخته خونی که در عمق جمجمه سرش بوده در بیاد..هیچ کس نمیدونست چی شده تصادف بوده یا نه...بعدا متوجه شدیم که سکته مغزی بوده.عمو بهروز صبح زود وقتی خاله را به محل کار میرسونه و خودش هم به سمت دانشگاه راه می افته پشت چراغ قرمز سکته میکنه و مردم سریع اورژانس را خبر میکنن.وقتی از اتاق عمل اوردنش بیرون تا به ای سی یو ببرنش دیدمش و اونجا بود که دنیا روی سرم خراب شد..خدایا به خواهرم و بچه هاش رحم کن...اون روز از طریق خاله سیما مرتب خبر میگرفتیم..هوشیاری عمو بهروز سه بود و این یعنی افتصاح یعنی هیچ..ولی هیچی به خاله فریده و دادا حسین و فاطمه نگفتیم اخه فرداش روز پدر بود واسش کادو خریده بودن...به دایی محمد و دایی رسول و دایی اصغر و مامان جون قضیه را گفتم و کم کم همه خودشون را برای یه اتفاق تلخ اماده میکردیم ولی چقدر سخت بود کنترل کردن خودمون جلوی خاله فریده و بچه ها...بالاخره روزپنج اردیبهشت اعلام مرگ مغزی شد و با رضایت خاله و مادر عمو بهروز به بیمارستان الزهرا منتقل شد و درهشتم  اردیبهشت کلیه ها و کبد عمو بهروز را به سه  بیمار نیازمند پیوند زدن...عمو بهروز واقعا مرد اروم و بی ازاری بود ..مثل یه برادر بزرگ تر برای همه ی ما...من بچه بودم که داماد خونه ما شد...من تا به حال گریه دایی اصغر را جز برای فوت اقاجون رضا ندیده بودم..ولی دایی اصغر هم مثل من که یک زن بودم از روز اول اردیبهشت اشک ریخت و ریخت و ریخت.....

بمیرم واسه مظلومیت حسینم واسه گریه های فاطمه ام..خدایا زود بود خواهرم به این زودی بی سایه سر بشه ولی با خواست تو جنگ نمیکنیم ..فقط خوشحالیم که عمو بهروز هنوز هم زنده است هنوز کلیه هاش تو بدن دو نفر دیگه کار میکنه هنوز کبدش کار میکنه   خدایا با صالحین همنشینش کن...

ماه اردیبهشت ماه تولد من بود و همیشه دوستش داشتم ولی اقاجون رضا هم مثل عمو بهروز در اردیبهشت ماه از بین ما رفت..یعنی باز هم اردیبهشت برای من دوست داشتنی می شود؟؟؟

 

 

 

 

این عکس را شش ماهگیت بغل عمو بهروز انداختم...خیلی دور از حالا دوستت داشت...

 

راستی مامان راضیه را ببخش این مدت نتونستم برات بنویسم خدا را شکر پروسه از پوشک گرفتن شما با موفقیت انجام شد بدون حتی بار کثیف کردن لباست و یا جایی از خونه..دقیقا در بیست و هشت ماهگی ات..

 




[ موضوع : صرفا برای معصومه]
تاريخ : دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 | 0:39 | نویسنده : مامان راضیه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد